تبليغاتX
ظریف - به انگيزه انتشار كتاب‌هاي مفاخر مطبوعات ايران امير كبير
هرچند كتاب «سعيد نفيسي» در ميان سري كتاب‌هاي «مفاخر مطبوعات ايران» اثري است در قطع جيبي در 116 صفحه، ولي به حكم مثل معروف «كم گوي، گزيده گوي چون دُرّ»، بسيار قابل تامل و روشنگر است.

اگرچه اين كتاب دفترك لاغرك كه صفحات محدودش در ظاهر نشان از فهرست‌وار بودن اثر دارد، اما در لابلاي گفتارهاي كوتاه كتاب كه سرگذشت مطبوعاتي سعيد نفيسي را فهرست‌وار برمي‌شمرد، چندين فراز از زندگي و اظهارنظرهاي او بسيار مغتنم است.

سيد فريد قاسمي تدوينگر اين اثر ـ اگرچه بنابر روي جلد كتاب پنجمين دفتر از سري كتاب‌هاي مفاخر مطبوعات ايران است و بنابر صفحه نخست كتاب ششمين ـ در مقدمه كتاب آورده است: «پهنه مطبوعات ايران عرصه تلاش‌ها، كوشش‌ها و از خودگذشتگي‌هاي شماري از روزنامه‌نگاران و مجله‌نگاراني است كه دشواري‌ها را به جان خريده‌اند، از سدها و ديوارها عبور كرده‌اند و كارنامه‌اي درخور برجاي نهاده‌اند... تاكنون ده‌ها نويسنده، اديب و پژوهشگر گفته و نوشته‌اند و كوشيده‌اند زوايايي از حيات پربرگ و پربارشان را آشكار كنند تا جايگاه آنان در تاريخ ايران معاصر شناخته شود. در اين ميان اما ناموريشان در حوزه‌ها و حيطه‌هاي ديگر بر حيات روزنامه‌نگارانه‌شان پرتو افكنده و به زندگي مطبوعاتي‌شان كمتر پرداخته‌اند.»

اما مايه تعجب اينجاست كه لحن تدوينگر پس از اين مقدمه، در بين گفتارهاي كتاب، بسيار متكلف و پرطمطرق مي‌شود و اي كاش نوع گويش تدوينگر عزيز به گونه‌اي بود كه با خواننده امروز بيشتر ارتباط برقرار مي‌كرد. نكته‌اي كه در اينجا بايد بنابر اهميتي كه دارد عنوان كرد. اين است كه متن كتاب‌هاي ساليان گذشته، هرچند فارسي است، اما نيازمند بازآفريني است. اين بازآفريني چنان حياتي است كه بعضي اوقات غبارروبي از واژگان ديروز كه بسيار در شيوه قُدمايي گرفتار شده است، حكم ترجمه كردن دارد!

بسياري از كتاب‌هاي چند دهه اخير با اينكه در تاريخ معاصر، از لحاظ ادبي، جاي مي‌گيرند، اما نيازمند بازآفريني و دوباره‌نويسي است. به طور مثال ترجمه «بينوايان» حسينعلي مستعان ديگر اين روزها شايد يك ميراث فرهنگي باشد تا يك ترجمه فني و كارآمد.

بهرحال نوع گويش تدوينگر كتاب «مفاخر مطبوعات ايران: سعيد نفيسي»، شايد به خاطر اينكه او غريق متن‌هاي چند دهه پيش بوده، بسيار سخت و متكلف است.

اما در دل نفيسي كودك چگونه شعله نوشتن، زبانه كشيد؟

«در پايان اين مقاله [در روزنامه صوراسرافيل] امضاي دخو را گذاشته بودند... شبي كه پدرم سرحال بود از او پرسيدم. گفت: اين كلمه اصطلاح قزويني‌ها است. به كدخداي ده به جاي آن كه دهخدا بگويند، دخو مي‌گويند. نفس راحتي كشيدم و اين كلمه در گوش من جاي گرفت.»

در رجوع به اين كتاب به خاطر پراكنش زياد موضوعات و اسامي خاص، بويژه مطبوعاتي كه سعيد نفيسي در چاپ آنها در سطوح مختلف مشاركت داشته است، بايد همانگونه كه تدوينگر گرانقدر كتاب به آن تن داده است، در راستاي تاريخ و روزشمار زندگي نفيسي، وقايع را مرور كرد.

خاطره‌اي تامل‌برانگيز از زندگي نفيسي از زبان همسر او پريمرز نفيسي، نشانگر علاقه زياد وي به مطالعه و پژوهش است. « آخرين شب‌هاي بلند آذر 1308 شمسي، در اطاق كوچك گرم منزلي كه براي زندگي مشتركمان تهيه شده بود، بلاتكليف نشسته بودم.» [سعيد] با يك جلد كتاب لغت قطور فرانسه Petit Larousse و چند فرم چاپ شده مطبعه و مقداري صفحات نيمه‌چاپ براي غلط‌گيري داخل شد و با چشماني مردد و نگران و لحني خجالت‌زده كه تقريباً به زحمت شنيده مي‌گفت: اول اين غلط‌گيري‌ها را مي‌كنيم. [اما] چرا نگران و خجالتي بود، مگر چه گذشته بود؟ اين نگراني از طرف او كاملاً طبيعي و بجا بود، زيرا اگرچه عقد ازدواج ما چندماه قبل بسته شده بود ولي تا روزي كه در آن خانه قدم گذاشتيم با هم كوچك‌ترين آشنايي نداشتيم..»

اما اين شيفتگي و جنون، تظاهرات روان‌پريشي است يا عشق و نبوغ؟ اگر بخواهيم فقط درباره بُعد مطبوعاتي اين فرد اظهارنظر كنيم بايد گفت، جنون آيا در ابتداي كار روزنامه‌نگاري است يا در موازات جريان روزنامه‌نگاري؟! بهرحال چه اين شيفتگي را در حد يك عامل ابتدايي و شروع‌كننده بدانيم و چه آن را موتور متحركه كل زندگي يك روزنامه‌نگار، مجنون‌تر كساني هستند كه براي روشنگري خواص و روشنفكران، بحر طويل مدرن مي‌نويسند! زيرا شمع دانايي را بايد به حكم عقل ، در تيرگي و ظلمات جهل روشن كرد نه اينكه گوينده و شنونده از يك جنس باشند و اين استمرار باعث ايجاد كُلُني روشنفكري و اجتماع بسته طبقاتي شود. طنز اجتماعي و سياسي نيز در اين راستا اگر به محاق بحر طويل و خودگويم و خود خندم، عجب مرد هنرمندم، برود شيفتگي ايشان نسبت به بيان طنزآلود بيشتر به آشفتگي و لودگي سوق پيدا مي‌كند.

اين همه را گفتيم كه پاراگرافي از خاطرات سعيد نفيسي را از اين كتاب درباره اشرف‌الدين حسيني (نسيم شمال) عنوان كنيم: «يحيي ريحان، سيدابوالقاسم ذره، سيدعبدالحسين حسابي و من، ساليان دراز حلقه ديگري داشتيم. پس از آنكه مرحوم سيداشرف‌الدين حسيني بيمار شد و به دارالمجانين رفت، قهراً روزنامه معروف نسيم شمال، تعطيل شد. ريحان كه بيش از همه براي اين كار ذوق داشت، يك روزنامه هفتگي فكاهي به نام گل زرد داير كرد و دو سال انتشار داد. گل زرد به همان روش نسيم شمال چاپ مي‌شد و بيش از همه اشعار فكاهي ذره در آن انتشار مي‌يافت. گاه‌گاهي چيزهايي از من نيز در آن چاپ شده است.»

سعيد نفيسي، گاه‌گاهي طنز مي‌نوشت. اهميت زندگي سراسر زايندگي او در عرصه‌هاي وزارت و صدارت، استادي دانشگاه حقوق و علوم سياسي، كرسي استادي دانشكده ادبيات، روزنامه‌نگاري، طنزنويسي، شعر، تسلط به زبان‌هاي فرانسه، انگليسي، روسي، عربي، ايتاليايي و ترجمه و نگارش نمايشنامه، رمان و داستان‌هاي كوتاه، در اين است كه او اين همه بود و هيچ نبود. اين است كه وقتي از او پرسيدند اين همه كار را چگونه انجام مي‌دهيد پاسخ مي‌دهد: «وقتي را كه ديگران صرف شناساندن كارهاي كرده خود مي‌كنند، من صرف تهيه كار نكرده‌اي مي‌كنم.»

و غريق شدن در درياي شعر و شاعري را اينگونه توجيه مي‌كند: «روزي كه قلم بر كاغذ گذاشتم، نمي‌دانستم نويسنده خواهم شد، گمان مي‌بردم كه شاعر مي‌شوم. مي‌كوشيدم چند مصراع در آن وزن و قافيه‌اي كه به دلم نشسته بود بسازم. قافيه‌ها را در حاشيه كاغذ مي‌نوشتم و مي‌گشتم مضمون‌هاي مناسب بيابم. از 1295 تا 1302 شمسي، بيش از هشت هزار بيت شعر گفتم، چون باز هم كتاب مي‌خواندم، خود مي‌دانستم كه بهتر از ديگران شعر نگفته‌ام. همان حس برتري‌جويي مرا برانگيخت كه دست از اين كار بيهوده بردارم. سرمشقي كه از ادبيات فرانسه گرفته بودم به من اين نكته بسيار مهم را آموخته بود و آن اين بود كه؛ در ادبيات، ايمان و صداقت، دو شرط عمده است. كسي چيزي را كه جداً بدان معتقد نيست و قطعاً آن را راست و درست نمي‌داند، نبايد بنويسد. شاعراني كه در ميدان زندگي ديده بودم برخلاف من مي‌رفتند. مي‌ديدم كه چه مي‌كنند و همان را نمي‌گويند و چه مي‌گويند و همان را نمي‌كنند. همين آزمايش بسيار تلخ دل‌آزار طبع مرا از شاعري بيزار كرد...»

اگرچه اين مسأله نشان مي‌دهد كه نفيسي به ادبيات و فن بيان و قالب‌هاي نمايشي، شعر و داستان، به عنوان ابزار انديشه و پيام نگاه مي‌كند و نه كعبه آمال و بازار مكاره، اما دليل ديگري نيز مي‌تواند باعث اين باشد كه او به قول خود از شاعري بيزار مي‌شود.

او در جاي ديگري از كتاب درباره طبع شعر خود گفته است: «گاهي قصيده‌اي يا غزلي مي‌سرودم. شب جمعه 20 مهرماه 1295 شمسي، غزلي گفتم كه حالا ديگر چندان نمي‌پسندم:

«اي برون رفته ز راه مهر و رسم آشتي

ياد باد آن دلنوازي‌ها كه با ما داشتي...

چون كه ما را در عذاب رنج و غم بگذاشتي

تاكي اينجا حايلي، پندار برخيز از ميان...»

يك هفته بعد در جلسه دانشكده در منزل [ملك‌الشعرا] بهار، پس از رفتن اعضا، اين غزل را براي بهار خواندم... [بهار] اين غزل را كه از من شنيد، اصرار داشت كه از من نيست و چون در بيت هفتم كلمه «پندار» آورده و خطاب به آن كرده‌ام و برخي از تذكره‌نويسان بي‌دقت نام «بندار رازي» شاعر معروف قرن پنجم را پندار نوشته‌اند [و] اصراري داشت كه اين غزل از پندار رازي است.»

بهرحال سعيد نفيسي همچنانكه از «هنر براي هنر» پرهيز مي‌كرد، هرچند كه سياست لحظه‌اي مطبوعات را رها نمي‌كرد، در آن وادي هم غريق نمي‌شد. در فصلي از كتاب، چاپ مقاله «عاشوراي مطبوعات» كه به عمل توقيف روزنامه‌ها توسط احمد قوام حمله كرده بود را شرح مي‌دهد و سپس مي‌گويد: «اينجا اقرار مي‌كنم در آن روزگار از اين گونه شرارت‌ها (منظور چاپ و پخش مقاله عاشوراي مطبوعات است) در محيط مطبوعات تهران بسيار كرده‌ام و اينك كه به عقب برمي‌گردم و آن روزها را به ياد مي‌آورم، جزئيات عجيبي پيش چشمم ظاهر مي‌شود. كساني را مي‌بينم كه نيت پاك و منطق درست و عقل سليم داشتند و در برابر ايشان بسيار كساني را مي‌بينم كه به تمام معني، مظهري از اهريمن بودند و چون رفتند يادگار خوش از خود نگذاشتند.»

با اين همه او با طبع ظريفي كه داشت اگر به سراغ اجتماع نمي‌رفت، اجتماع به سراغ او مي‌رفت. سعيد نفيسي در «اول مصيبت» نوشته است: «بالاخره فشار ناملايمات ما را به ميدان هياهو دعوت كرد و از گوشه خموشي زندگي خصوصي به صحنه زندگي عمومي كشيد. وضعيت مملكت به قدري بد شده است كه شخص هر قدر هم در اخلاق خمول و محجوب باشد، باز نمي‌تواند در قبال فشارهاي مالايطاق (نفس‌گير) وضعيات، ساكت باشد.»

جالب اينجاست كه سنت چاپ روزنامه‌اي با لوگوي شبيه روزنامه توقيف شده، گويا توسط سعيد نفيسي بنا شده است: «به دنبال توقيف شماره نخست [جريده] اميد، سعيد نفيسي بي‌وقفه، «عهد انقلاب» را انتشار داد... پس از اميد و عهد انقلاب و نشر مقاله‌هايي در آسمان و آينده، نفيسي با سرمايه زنده‌ياد محمد رمضاني، [روزنامه] شرق را منتشر كرد.»

به هر حال در زندگي سعيد نفيسي؛ «از دبير ادبي ژورنال دو تهران (Journal de Tehran) به زبان فرانسوي (1313)، تا عضويت در تحريريه ده‌ها نشريه»‌ديده مي‌شود.

اما مقاله‌اي از سعيد نفيسي كه بسيار تند هم بود، باعث شد كه مردم روزنامه كيهان آن زمان را تحريم كنند. «نفيسي نوشتن مقالاتي را با عنوان «ايران» و «ني» در روزنامه كيهان شروع كرده بود كه كار به تحريم روزنامه كشيد. سعيد نفيسي در اين مقاله، مردم ايران را به ني تشبيه كرده بود كه در مقابل حوادث زمان سرخم مي‌كردند و البته همين هم باعث مي‌شد كه برخلاف درختان ستبر مانند بلوط در برابر طوفان حوادث شكسته نشوند. ظاهراً عده‌اي اين تشبيه را توهين تلقي كردند و كار به تحريم روزنامه كشيد.»

شايد جنبه ادبي اين تمثيل «ني‌گونه بودن» از جنبه اجتماعي ـ سياسي آن پيشي گرفته است و اين به ذات و نوع بيان سعيد نفيسي برمي‌گشت تا استدلالات منطقي او. در بخشي ديگر از كتاب، دكتر عبدالحسين زرين‌كوب گفته است: «... اين چند بُعدي بودن شخصيت ادبي وي سبب شده است كه نفيسي، نه اديب و منتقد ساده‌اي باشد، نه مورخ و نويسنده‌اي معمولي، تاريخ‌نويسي او رنگ اديبي و نقادي دارد و نويسندگي او از چاشني مورخي و اديبي خالي نيست و البته، در هيچ يك از اين ابعاد، نمي‌توان او را با مقياس معمولي سنجيد.»

آنچه به عنوان نظاره‌گر، مي‌توان درباره فعاليت‌هاي روزنامه‌نگاري سعيد نفيسي گفت اين است كه، دل روزنامه‌نگار، مدفن راز و رمزي است كه حتي اين اسرار را خود روزنامه‌نگار از خود پوشيده مي‌دارد و پنهان مي‌كند. وگرنه خود نيز عليه خود مي‌آشوبد و با اين همه، اين جنگ فرسايشي مبادا و شايد، باعث اصطكاك روحي و انزواي ناخواسته روزنامه‌نگار مي‌شود. در كتاب آمده است: «براي سعيد نفيسي دل كندن از وطن، دل كندن از كتاب‌هايش و دل كندن از باقيمانده دوستانش دشوار بود. اما او در اينجا به آخر خط رسيده بود. دانشگاه او را باز نشسته كرده بود و حتي به عنوان خريد خدمت حاضر نبود از او استفاده كند. مجله‌هاي ادبي مانند سخن و يغما، مقاله‌هاي او چاپ مي‌كردند، ولي در مقابل فقط تشكر تحويلش مي‌دادند.»

«استاد نفيسي چندي را در پاريس گذراند تا اينكه براي شركت در كنگره جهاني ايران‌شناسان كه سال 1345 شمسي در تهران برگزار مي‌شد، به تهران آمد. اما بيماري، او را به بيمارستان «شوروي تهران» كشاند و در 22 آبان 1345 ديده از جهان فرو بست.»

هومن ظريف

codex37x

page21
+ نوشته شده توسط hooman zarif در شنبه سیزدهم تیر 1388 و ساعت 11:16 |