تبليغاتX
ظریف - نگاهي به فيلم Doubt
 

آغاز فيلم، نمايي از خياباني پاييزي مملو از برگ‌هاي خزان كرده درختان است.

در اين كادر اصلي كه مي‌تواند سرآغاز گوشزد اين نكته باشد كه قضاوت سخت است و راهي است لغزنده و مي‌تواند آنكه را به داوري نشسته است، به بيراهه بكشاند، رنگ سردآبي 1حاكم است.

جالب اينجاست كه در همين نخستين تصوير فيلم، تلالو 3 قطره آب شنيده مي‌شود بي‌آنكه منبع صدا نشان داده شود. 3 قطره آبي كه در ذهن تماشاگري كه صددرصد شنونده هم هست، ايجاد تصويري در ابعاد دادگاهي 2 ذهني و فردي مي‌كند.

كارگردان اين فيلم، بنا بر جايگاه ديالوگ‌هاي چالشي فيلم، اثري را بر پرده سينما روانه ساخته است كه بيش از آنكه سينمايي باشد، قابليت‌هاي نمايش صحنه‌اي دارد و اگر امكانات هاليوود نمي‌توانست آن را به اكران برساند، قطعاً برادوي3 اجراي تئاتري آن را بيش از هر نوع اجراي ديگري، توانايي داشت.

در اين فيلم مريل استريپ (Meryl Streep) در نقش يك سرراهبه خشــك ‌مـــزاج يك كليسا و فيليپ سيمور هافمن (Philip S.Hoffman) نقش‌هاي اصلي را بازي مي‌كنند.

فيلم ترديد (Doubt)، بي‌ترديد يكي از فيلم‌هايي است كه بيشتر بر محور دل و زخم‌هاي قلب آزرده از ناداوري‌ها ساخته شده است تا مصلحت‌هاي بارز هاليوودي.

در اين ميان هرگز نمي‌توان از موسيقي هوشمندانه هاوارد شور (Haward Shore) ساده گذر كرد. اثري كه از همـــان ابتدا با نمـــايش‌سازي ايرلنـــدي، ناهمگوني بــافت اجتماعي شخصيت‌هاي فيلم را گوشزد مي‌كند. جـــان پاتريــك شنلي (John Patrick (Shanley در مقام كارگردان و نويسنده فيلمنامه، نقطه اتكاي فيلم را سكانس‌هاي پاياني قرار داده است كه در آن «سرراهبه» و كشيش به واسطه نقل قـــول‌هاي يك راهبه جوان، روبروي هم قرار مي‌گيرند و يكي بر انجام بزهكاري كشيش و ديـــگري بر مرد ود دانستن قضاوت بر پايه حدس و گمان، مجادله مي‌كنند و ذهن راهبه جوان در اين ميان، همانند تماشاگران، در مكاشفه حقيقت در خلأ ايجاد شده در فضاي داستان، دست و پا مي‌زند.

اما حقيقت چيست؟

آيا كشيش به دونالد دوازده‌ساله شراب داده است و او را به ميگساري سوق مي‌دهد؟ و آيا شواهد اين نظر، از ديدگاه «سرراهبه» پير قانع‌كننده است؟

استدلال‌هاي سطحي سرراهبه از چگونگي و درآمد مجادله او با كشيش آغاز مي‌شود. او كه قصد دارد آغازگر چالش با كشيش شود، در بخشي از داستان فيلم و در حضور راهبه جوان مي‌گويد:

-‌ بايد در نمايش كريسمس مراقب باشيم كه از دونالد چگونه استفاده مي‌شود. نه بايد دونالد ميلر رو مخفي كنيم و نه خيلي ببريمش جلو. و كشيش در جواب به او مي‌گويد: اين به خاطر رنگ پوستشه؟ و زماني كه «سرراهبه» اين نظر را تائيد مي‌كند، مي‌توان اين نگاه سپيد و سياه‌گونه ديدن همه جهان را در همه جهان‌بيني «سرراهبه» تعميم داد.

متأسفانه زيبايي ديالوگ‌هاي محتاطانه و در عين حال سركش جمع؛ پدر مقدس، سرراهبه و راهبه جوان، براي ايجاد دادگاهي غيررسمي در اتاق كار سرراهبه آنچنان است كه نمي‌توان انتظار داشت، بتوان بدون ديدن فيلم و شنيدن اين گفتگوهاي طلايي، آن فضا را كالبدشكافي كرد.

براي ترسيم اين سكانس پرتنش، از نظر مكاشفه حقيقت بزهكاري كشيش، قدري مناظرات سياسي را در ذهن تجسم كنيد و صداي زنگ تلفن را به آن بيافزاييد كه كسي از طرفين به خاطر اهميت موضوع گفتگو اهميتي به طنين صداي آن نمي‌دهد و سر آخر كادر كج تصويري، كه در شيب تصوير آن، كشيش و در فراز آن «سرراهبه» و راهبه جوان نشسته‌اند، را در ذهن خود مجسم كنيد و اين مكالمه را به آن بيافزاييد:

سرراهبه- در كليسا چه اتفاقي افتاد؟

كشيش- اتفاق؟

سرراهبه- بله.

كشيش- هيچ اتفاقي من فقط با پسرك صحبت كردم.

سرراهبه- در مورد چي؟

كشيش- موضوع شخصي.

سرراهبه- اون 12 سالشه، چه چيز شخصي با او دارين؟ اينجا است كه راهبه جوان كه كاملاً از صداي تلفن به هم ريخته است همانند تماشاگر فيلم – تاب نمي‌آورد و مي‌گويد: تلفن رو جواب بدم؟ و با صداي تحكم‌آميز «سرراهبه» آرام مي‌گيرد كه: نه!

كشيش- من با لحن شما مخالفم.

سرراهبه- اين در مورد لحن من يا شما نيست پدر فليين. اين در مورد پيدا كردن حقيقته.

كشيش- حقيقت چي؟

سرراهبه- خودت مي‌دوني حقيقت چي. خيلي جلوي احساسات صورتت را مي‌گيري.

كشيش- صورتم. منو دقيقاً به چي متهم مي‌كنيد؟

كشيش در اثر پافشاري «سرراهبه» داستاني را تعريف مي‌كند كه پسرك شـــراب مقدس را خورده بود و بنا بود اخراج شود و كشيش با او در اين باره صحبـــت كرده است و پسرك گفتـــه است: «و التماس كرد از محراب اخراجش نكنم منم بهش رحم كردم.»

شايد اين مي‌توانست پايان فيلمي از سينماي كلاسيك باشد، كمااينكه راهبه جوان شادمانه از جا برمي‌خيزد و مي‌گويد: «ممنون از خدا، ببين خواهر اينا همش اشتباه بوده...»

اما اين اشتباه است كه بپذيريم فيلم به پايان رسيـــده است، چرا كه اين مكاني دقيقاً در نيمه فيلم، گنجانده شده است! يعني نيمه ديگر فيلم سراسر چالش دو نظريه، هنوز آغاز نشده است.

راهبه جـوان از سر راهبه مي‌پرسد، چرا اينقدر مطمئن هستيد كه كشيش گناهكار است و او يعني سرراهبه جوابي مي‌دهد كه در عمق جان تماشاگر نفوذ مي‌كند. او مي‌گويد كه: تجربــه. و براين اساس است كه ذهـــن گستـــاخ و قضاوتگر خيلي از ماـ تماشاگران مثلا بي‌طرف همه اين داستــان‌ها از ازل تا ابدـ بنـــا بر تجربه، حكم برائت يا گناهكاري فردي را صادر مي‌كند.

اما انسان براي قضاوت شدن آمده است نه براي قضاوت كردن.

راهبه جوان، به صورتي ناباورانه، با اينكه خود آتش‌بيار معركه بوده است، متهورانه بر مي‌آشوبد و به «سرراهبه» پرخاش مي‌كند كه: «از اينكه از خودكار به جاي مداد استفاده مي‌كنه از اون خوشت نمي‌ياد؟ از اينكه 3 قاشق شكر مي‌ريزه تو چاييش، ازش خوشت مي‌ياد. اين خيلي وحشتناكه.

و اما جواب «سرراهبه» اين است، او به آرامي به راهبه جوان نگاه مي‌كند و مي‌گويد: «بنشين. در اسپارت قديم، هر كس بلندتر داد مي‌زد حق با او بود، اما ما در اسپارت قديم نيستيم.»

اميدوارم اين متن پيش رو را در حكم نقد اين فيلم ندانيد چرا كه نه مفاهيم ارزنده فيلم در اين متن گنجانده مي‌شـــود و نه توانايي اين كار در قلم نگارنده است. نگارنده شما را به ديدن اين فيــلم دعوت مي‌كند، چون؛ «اي كساني كه ايمان داريد، از هرگونه سوءظني اجتناب كنيد، كه حتي كوچكترين سوءظن گناه است. جاسوسي يكديگر را نكنيد، پشت سر يكديگر بدگويي نكنيد، اين به زشتي خوردن گوشت مرده برادرتان است، شما مسلماً از اين كار نفرت داريد. خدا را در نظر داشته باشيد. خدا آمرزنده است، مهربان‌ترين.»4

در آخرين سكانس‌هاي فيلم، بعد از آني كه «سرراهبه» همه تلاش‌هاي خود را براي اخراج كشيـش از كليسا به كار برده است، شاهد اعتراف سرراهبه هستيم. «شايد اصلا قرار نيست خوب بخوابيم. اونا پدر فيليپ را پيشـــواي يك كليســاي ديگر كردند و اين يك ترفيع است. من دروغ گفتــم كه بـــه كليساي قبـــلي پدر فيليپ زنــگ زدم. اما اگـــر اون در كليساي قبـــلي خطاكار نبود، دروغ مـــن كارساز نمي‌شد. استعفاي او اعترافش بود. اون رفته.»

راهبه جوان ـ «باورم نمي‌شه دروغ گفتي.»

سرراهبه ـ «در تعقيب مجرمان يه قدم از خدا دور شدم. البته پاداش هم داده.»

اما اين توجيهي است براي قيافه پيروزمندانه گرفتن چرا كه سرراهبه در ادامه صحبت خود، به صليب خود چنگ مي‌زند و چهره مقتدرانه‌اش بهم مي‌ريزد و اشك‌ريزان مي‌گويد: «خواهر، من شك دارم. من خيلي شك دارم.»

و تا شك و ترديد در نهاد انسان است، همه نمادهاي حيات بشري از كوچكترين تلاش‌هاي روزمره گرفته تا رمان‌ها و آثار هنري، به حيات خود ادامه مي‌دهند. شك و ترديد آبشخور اميد به فردا است و تلاقي اين دو پويايي انسان كنجكاو را به ارمغان مي‌آورد.

تماشاگر فيلم(Doubt)، خود، ناخواسته در لحظه‌اي كه بر تيتراژ پاياني فيلم چشم دوخته است، در حال قضاوت است. و گستره داستان، فراتر از داستان خواهد بود و گريبان تماشاگر خود را مي‌گيرد.

* هومن ظريف



پي‌نوشت‌ :

1) رنگ آبي در نماي يك فيلم سينمايي، سردي، ترس و فضايي تلخ را القاء مي‌كند.

2) دادگاه وجدان هر انسان متطور است.

3) شكل نمايشنامه‌اي اين فيلم با بازيگراني چون چري جونز (Cherry Jones)برايان اف. ابرين (Brian F.o\'Byrne)، هيتر گلدنهرش (Heather Golden hersh)و آدريان لي‌نوكس (Adriane Lenox) روي صحنه رفته است. اين چهار نفر در برادوي موفق به دريافت جايزه «توني» شده‌اند كه اعتبار آن معادل اعتبار اسكار سينما است.

4) آيه‌اي از سوره حجرات.

codex17x

page29
+ نوشته شده توسط hooman zarif در چهارشنبه سوم تیر 1388 و ساعت 10:37 |