تبليغاتX
ظریف - اين مطلب در روزنامه اطلاعات مورخه 30خرداد به چاپ رسيد
 

«بابا، مامان، من با تو خيلي فرق دارم. خدايي كه تو و كساني كه مثل تو مي‌انديشند و مي‌سازند، خدايي است كه مسئوليت‌هاي تو را، اراده تو را، و همه وظيفه‌هاي انساني تو را در اين دنيا و در جامعه و در برابر مردم تكفل مي‌كند. و تو با چاپلوسي و نذر و نياز به آن خدا، خودت را از عواقب هر جرمي و جنايتي معاف مي‌بيني! درست مثل زندگي اجتماعي‌ات است كه هر وقت كارت گير مي‌كند، حقه بازي مي‌كني. يك قانون مالياتي وضع مي‌شود، يك حكم قضايي و حقوقي از دادگستري برايت مي‌آيد، اين را مي‌بيني، آنرا مي‌پزي، تملق مي‌گويي، تلفن مي‌كني، رشوه مي‌دهي، پول و پارتي فراهم مي‌كني، واسطه مي‌تراشي!

«در دينت هم همين كارها را مي‌كني»!...

هيچ قانوني تو را از پليدي و جنايت و حق‌كشي و مال مردم‌خوري و خيانت و قانون‌شكني باز نمي‌دارد. هم‌چنين با توسل و شفاعت و جلب محبت و نظر يكي از مقربان و حاشيه‌نشينان سلطان كائنات دينت هم! تو را در دنيا از خطا و گناهي كه خودت هم به آن معتقدي و مي‌داني كه دينت هم تو را از آن‌ها برحذر مي‌كند باز نمي‌دارد.»

سخن از شريعتي گفتن سخت است و از آن سخن گفتن از ويژگي‌هاي نفوذ كلام اوست كه راهي است سنگلاخ، چون گفتن اگر بي درك و از روي گزافه‌گويي باشد، مقالات زيادي مي توان درباره خيلي چيزها نوشت ـ كما اينكه مي‌نويسند ـ ولي برمقياس منطق و قياس اگر بخواهيم درباره شريعتي چيزي بگوئيم، محكوم هستيم به فهميدن. و فهميدن و درك كردن به معناي مكاشفه است و شرط مكاشفه، شك و ترديد‌ است و اين همه جسارتي مي‌خواهد كه در اين روزگار در شريان قلم‌هاي نويسندگان كمتر جاري است. بهرحال، خود را از نفهميدن بري نمي‌دانم و اينكه اين معدود كلماتي كه با قانون سجع سخن استاد پشت‌سرهم رديف كرده‌ام، را در ابتدا مزين و مسلح به سخن خود او كرده‌ام براين دلالت دارد كه درباره انديشه‌هاي سراسر توفنده اوكمتر مجال محافظه‌كاري وجود دارد.

آنچه در ابتداي كلام از سخنان و آثار ايشان، تضمين شد، برگرفته از كتاب «پدر و مادر ما متهميم» است كه در همين چند خط، هُرم سخن صريح استاد پديدار مي‌شود. رگبار قطرات زلال انديشه‌هاي دردمندش برقلب خواننده اين واژگان نشانه مي‌رود و چه زيبا به هدف مي‌خورد! البته تعجبي ندارد چون به راستي نياكان ما درست گفته‌‌اند كه؛ «آنچه از دل برآيد لاجرم بر دل نشيند.»

او در مسير واژگان پاراگراف مذكور، كوچكترين نهاد جامعه را به عنوان يك جامعه‌شناس مجرب و دردآشنا ـ نه يك دكتر جامعه‌شناس عصا قورت داده و پشت ميزنشين با پرونده‌هاي بسياري از پايان‌نامه‌هاي آب در هاون كوفته ـ بلكه به عنوان يك جامعه‌شناس پدر و يك معلم و فيلسوفي كه كت و شلوار درآورده و برقامت انديشه والا و اتوكشيده‌اش پيژامه پوشانده و راحت و آسان با فرزندانش به صحبت كردن مايل است، سخن مي‌گويد.

از زيبايي و رسايي سخن او گفتن، دامي است چنين كه به دشواري از آساني سخن او مي‌توان سخن گفت و بيان آسان‌گويي او، دشوار است!

در پاراگراف مذكور ابتداي متن، دوربين كنجكاو انديشه او، جامعه و خانواده را بهم مي‌دوزد و از آن جامه‌اي گويا مي‌سازد كه حرير اين جامه زربفت از سخنان شيوايش، برق از نگاه جوانان برمي‌گيرد.

سخن او هوش ربا است، چرا كه حرف دل را نمي‌توان با مقياس عقل پائيدن. سخن او پرهيز از هر نوع كژتابي است و پرهيز از دروغ است و مي‌گويد كه اگر مسلمان باشيم و يا مقيد به هر آئيني، اگر دل تيره باشد، راه براي بي‌راهه رفتن هموار است. اين طبيعت انسان است كه توجيه كند. آيا تابحال از دست خودمان لجمان نگرفته است كه فلان چيزي را كه تا ديروز ارجح مي‌دانستيم، امروز شايان كوچكترين توجهي نمي‌دانيم. اينكه اين كنم و آن كنم، مقدمه زيبايي است براي حقيقت‌جويي انسان ولي خود، همانند آكروبات بازي برفراز دره‌اي است كه سقوط در آن به مثابه توجيه كردن همه اعمال نفساني است. اعمالي كه آبشخور آنها خوي متاثر از زر و زور وتزوير است و آنكه از اين‌ها دوري مي‌كند، نزديك‌تر است به فنا و اين فنا، عين رسيدن به «او» است.

اما تنها جسارت داشتن ويژگي سخن شريعتي نيست، چه بسا اراذل و اوباش كوي و برزن بسي جسورتر از شجاع‌ترين افراد هستند. جسارت استاد در اين است كه چهره مخاطب خويشتن را در آيينه‌اي فراروي خود مي‌بيند و اين از خود مايه گذاشتن باعث همذات‌پنداري مي‌شود. همذات‌پنداري خوانندگان آثار او و شنوندگان صداي پرسوز و حرارت او، به خاطر اين است كه شنونده سخن او، خود او است.

شريعتي هميشه به وجدان خود نهيب مي‌زند، چون درگير همه اتفاقات سياسي و اجتماعي دوره زندگي خويش بود. او به عنوان يك انسان درتقاطع همه چهار راه‌هاي حوادث بود و اين بُعد زميني در سخنانش باعث مي‌شد بادكنك آسماني سخنانش با سوزن تعديلِ خودانگاري، بتركد و هيچگاه در جايگاه يك گوينده، از اجتماع خود فاصله نگيرد با اينكه ويژگي‌هاي اين امتياز را داشت. شايد برهميــن اساس بود كه برخي اوقات سخنان خود رابه فردي كه وجود خارجي نداشت ـ بنام «شاندل» ـ نسبت مي‌داد، در صورتيكه شاندل، تلفظ فرانسوي كلمه chandel به معناي شمع بود و شمع مخفف، «علي شريعتي مزيناني» است. نمي‌خواهم درگير كليشه‌اي شوم كه او چون شمع بود و سوخت و فلان و بهمان، اما هرچه هست، سخني است مسجع و نزديك به شعر كه از او به جا مانده است. بگذاريد پا را فراتر بگذاريم چون از نظر شاملو، سخني كه تجسم شعري داشته باشد شعر است و از اين بابت، اكثر سخنراني‌هاي استاد شريعتي نزديك به شعر است تا نثر. اما شعري كه تماميت وجود آن را مغز دربرگرفته است و محيط تفكر است و دست‌اندازهاي اِعراب و واژگان، چون پوسته در برابر مفاهيمي كه دربر دارند، سرفرود آورده‌‌اند!

بگذاريد سخني از او پذيرا باشيم كه صدق مدعايي است كه آورده شد. او در مقدمه‌اي به مناسبت چاپ جديد كتاب «كوير» آورده است: «وجودم، تنها يك حرف است و زيستنم، تنها گفتنِ همان يك حرف، اما بر سه گونه؛ سخن گفتن و معلمي كردن و نوشتن. آن‌چه تنها مردم مي‌پسندند: سخن گفتن، و آن‌چه هم من و هم مردم: معلمي كردن، و آن‌چه خودم را راضي مي‌كند و احساس مي‌كنم كه با آن، نه‌كار، كه زندگي مي‌كنم، نوشتن! و نوشتن‌هايم نيز بر سه گونــه؛ «اجتماعيات»، «اسلاميات» و «كويريات». آن چه تنها مردم مي‌پسندد: اجتماعيات، و آن‌چه هم من و هم مردم؛ اسلاميات، و آن‌چه خودم را راضي مي‌كند و احساس مي‌كنم كه با آن، نه كار ـ و چه مي‌گويم كه نه نويسندگي، كه زندگي مي‌كنم؛ كويريات... و به قول شمس تبريز؛ آن خطاط سه گونه خط نوشتي؛ يكي او خواندي، لاغير. يكي را هم او خواندي، هم غير. يكي، نه او خواندي، نه غير.»

اين چنين است كه شعر در دستان او، تبلور وجود پر از نهيب‌اش مي‌شود و نثرش به شعرش مي‌آميزد و شعرش به نثر پهلو مي‌زند.

در يكي از زيبــاترين آثــار مكتوب استاد ـ آري اين‌چنين بود برادر ـ در واقع سخنراني و آتشفشاني از مفاهيم دردمند به صورت فركانس‌هاي صوتي بود، آمده است: «[در مصر] به اقامتگاهم بازگشتم و به برادري از گروه بيشمار بردگان، نامه‌اي نوشتم و آنچه را كه درعرض اين پنج هزار سال برما رفته بود، برايش شرح دادم. پنج هزار سالي كه او نبوده است، اما بردگي در شكل‌هاي مختلفش بوده است. نشستم و برايش نوشتم كه برادر: تو رفتي، ما همچنان دركار ساختن تمدن‌هاي بزرگ، فتح‌هاي نمايان و افتخارات عظيم بوديم. به دهات و روستاهايمان مي آمدند و چون چهارپايانمان مي‌گرفتند و مي‌بردند و به كار ساختن گورهاشان مي‌گماشتند گه اگر در ضمن كار تحملمان پايان مي‌گرفت، چون سنگي در بنا مي‌نشستيم و اگر مي توانستيم كار را به پايان ببريم، شكوه و عظمت و افتخار بنا، به نام كسي ديگر ثبت مي‌شد و از ما حتي نامي در خاطره‌اي نمي‌ماند.

گاهي ما را به جنگ مي‌بردند، جنگ عليه كساني كه نمي‌شناختيم و شمشير كشيدن به روي كسانيكه نسبت به آنها هيچ كينه‌اي نمي‌ورزيديم. حتي كسانيكه همراه و هم طبقه و هم سرشت ما بودند. ما را مي‌بردند و مادران پير و شكسته‌مان چشم‌انتظارمان مي‌ماندند و انتظارشان هرگز پاسخي نمي‌يافت.

اين جنگ‌ها به قول دانشمندي عبارت بود از جنگ دو گروهي كه با هم مي‌جنگيدند بدون اينكه هم را بشناسند و براي كسانيكه باهم نمي‌جنگيدند اما هم را مي‌شناختند.»

و جالب اينجاست كه درميان آثار استاد علي شريعتي، مقاله‌اي با عنوان «شعر چيست؟» از ژان پل سارتر، مي درخشد . او شعر را با مفهومي كه ذكر شد، دوست داشت. چون شعر را شريان وجود خويش، شعور و شعف و زندگي مي‌دانست. يعني آب زلالي كه در هر قالبي، زلال خويش را حفظ مي‌كند و هر تشنه حقيقتي را سيراب.

و در آن مقاله به قلم سارتر و برگردان شريعتي چه شيرين است كه مي‌خوانيم: «سكوت‌هاي نثر شاعرانه هستند، زيرا كه حدود و رسوم خويش را نشان مي‌دهند. و براي وضوح بيشتر مساله است كه من دو حد متباعد (متنافر) شعر و نثر را گرفته‌ام. يعني نثر محض را و شعر محض را و از اين‌ جا نبايد نتيجه گرفت كه با يك سلسله متناوب از حلقه‌هاي ميانگين، مي‌توان از شعر به نثر عبور كرد. و اگر نثر نويس بخواهد زياد با كلمات بازي كند، شيرازه نثر از هم مي‌گسلد و ما در برابر پريشانگويي متكلفي قرار مي‌گيريم. اگر شاعر حكايت كند، تشريح نمايد يا تعليم دهد، شعر «نثري» مي‌شود و قافيه را باخته است. در اينجا سخن از زيربناهايي است پيچيده، مختلط، اما كاملاً مشخص.»

و اين چنين است كه درهم تنيدگي دو قالب شعر و نثر با كلام يك هنرمند، درهم مي‌آميزند وگهگاه هويت خويش را اعلام و يا موجوديت خويش را انكار مي‌كنند و آنچه مي‌ماند، سخن دلاورانه و پرمغز جاودانه شريعتي است.

* هومن ظريف

codex12x

page21

به انگيزه 29 خرداد سالروز درگذشت دكتر علي شريعتي
+ نوشته شده توسط hooman zarif در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 و ساعت 10:16 |