يلداي دير هنگام با درازاي معروف خود آمد ورفت
سپيده سر زد
ومرد همچنان تكيده اما استوار بر جايگاه ماند
دو فرد با نام انسان
برچهارپايه حمله ور شدند
ودر قانون مهر پدري ومادري
فرزندي را كشتند
اين چنين است
جريان خون شفق
در سپيده آشنايي گردن با طناب دار
يلداي دير هنگام با درازاي معروف خود آمد ورفت
سپيده سر زد
ومرد همچنان تكيده اما استوار بر جايگاه ماند
دو فرد با نام انسان
برچهارپايه حمله ور شدند
ودر قانون مهر پدري ومادري
فرزندي را كشتند
اين چنين است
جريان خون شفق
در سپيده آشنايي گردن با طناب دار
در اين روزگار كه ماهوارهها از آسمان و فيلمهاي سينما پيادهرو از زمين، به خانهها هجوم ميآورند، نبايد به التزام اكران فيلمهاي «رپرتوآر آزادگي» انديشيد؟ جاي اميدواري است كه در اين انـدك روزهاي بـاقيمـانده تا فرا رسيدن تاسوعا و عاشورا، به گـوش جـان پيام و اندرز نياي حسين(ع) را بياد آوريم كه علم آموزي به مراتب برتر از عبادت است و اي كاش سوگ عابدانه ما تركيبي از سوگ عارفانه شود.
چقدر زيباست سخن :
سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز
مرده آنست که نامش به نکویی نبرند
شب آمدم خونه.به كتاب پناه بردم تا هيجاني به زندگي مسخره ام بدم.كنت مونت كريستو مي خونم.خوبه، شما هم بخونيد.
صبح كه كاپشن پوشيدم وراهي كوچه شدم تا به جنگ گلادياتور هاي بي نزاكت مترو برسم،هم سقفي ام گفت:اه هومن پشت كاپشنت پرنده كثيف كرده.جيشه انگاري.
تو دلم گفتم اينمهمه تو ريدي به هيكلم بذار يه دفعه هم پرنده برينه.
خرسند از ذهن خلاقم رفتم كه برم .خنده منو ديد يادش رفت جيش پرنده رو كاملا پاك كنه.هنوزم مهر گهي آسمون هم بر كاپشنمه وهم بر پيشونيم!
نزديك به يك هفتهاي بود كه تلاش ميكردم با او قرار مصاحبه بگذارم، دست كه به سوي تلفن ميبردم، با خود ميگفتم چه بايد بپرسم، او هرچه كه بايد بگويد با آثارش گفته است.
چه اشتباه بزرگي در اين فكر مرتكب شده بودم. او حتي در عمل هم مشفقانه، عشق خود را به ديوارهاي كاهگلي ميهن نشان داده بود. همانجا كه چند سالي به آمريكا رفت و چون ديد، موسيقياش كمكم ريشه در هوا ميشود و يادگارهاي خاك، خشك شده و از ريشه فرو ميريزد، برگشت و چندين كار ماندگار و جوان مستعد را به تاريخچه موسيقي افزود.

![]()
عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرمسار ترانه های بی هنگام خویش.
و کوچه ها
بی زمزمه ماند و صدای پا.
سربازان
شکسته گذشتند،
خسته
بر اسبان تشریح،
و لته های بی رنگ غروری
نگون سار
بر نیزه هایشان.
تورا چه سود
فخر به فلک بر
فروختن
هنگامی که
هر غبار راه لعنت شده نفرین ات می کند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاس ها
به داس سخن گفته ای.
آن جا که قدم بر نهاده باشی
گیاه
از رستن تن می زند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را
هرگز
باور نداشتی.
فغان ! که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه ی روسپیان
باز می آمدند
باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد،
که مادران سیاه پوش
_ داغ داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد _
هنوز از سجاده ها
سربرنگرفته اند!

با اين همه او با طبع ظريفي كه داشت اگر به سراغ اجتماع نميرفت، اجتماع به سراغ او ميرفت. سعيد نفيسي در «اول مصيبت» نوشته است: «بالاخره فشار ناملايمات ما را به ميدان هياهو دعوت كرد و از گوشه خموشي زندگي خصوصي به صحنه زندگي عمومي كشيد. وضعيت مملكت به قدري بد شده است كه شخص هر قدر هم در اخلاق خمول و محجوب باشد، باز نميتواند در قبال فشارهاي مالايطاق (نفسگير) وضعيات، ساكت باشد.»

اميدوارم اين متن پيش رو را در حكم نقد اين فيلم ندانيد چرا كه نه مفاهيم ارزنده فيلم در اين متن گنجانده ميشـــود و نه توانايي اين كار در قلم نگارنده است. نگارنده شما را به ديدن اين فيــلم دعوت ميكند، چون؛ «اي كساني كه ايمان داريد، از هرگونه سوءظني اجتناب كنيد، كه حتي كوچكترين سوءظن گناه است. جاسوسي يكديگر را نكنيد، پشت سر يكديگر بدگويي نكنيد، اين به زشتي خوردن گوشت مرده برادرتان است، شما مسلماً از اين كار نفرت داريد. خدا را در نظر داشته باشيد. خدا آمرزنده است، مهربانترين.»
«بابا، مامان، من با تو خيلي فرق دارم. خدايي كه تو و كساني كه مثل تو ميانديشند و ميسازند، خدايي است كه مسئوليتهاي تو را، اراده تو را، و همه وظيفههاي انساني تو را در اين دنيا و در جامعه و در برابر مردم تكفل ميكند. و تو با چاپلوسي و نذر و نياز به آن خدا، خودت را از عواقب هر جرمي و جنايتي معاف ميبيني! درست مثل زندگي اجتماعيات است كه هر وقت كارت گير ميكند، حقه بازي ميكني. يك قانون مالياتي وضع ميشود، يك حكم قضايي و حقوقي از دادگستري برايت ميآيد، اين را ميبيني، آنرا ميپزي، تملق ميگويي، تلفن ميكني، رشوه ميدهي، پول و پارتي فراهم ميكني، واسطه ميتراشي!
«در دينت هم همين كارها را ميكني»!...
هيچ قانوني تو را از پليدي و جنايت و حقكشي و مال مردمخوري و خيانت و قانونشكني باز نميدارد. همچنين با توسل و شفاعت و جلب محبت و نظر يكي از مقربان و حاشيهنشينان سلطان كائنات دينت هم! تو را در دنيا از خطا و گناهي كه خودت هم به آن معتقدي و ميداني كه دينت هم تو را از آنها برحذر ميكند باز نميدارد.»
يكي مي گويد يك يا حسين تا مير حسين، يكي مي گويد يا ابوالفضل تا احمدي نژاد، ديگري دولت سايه را مي گويد ومهندس بازرگان را يادمان مي آورد و آن ديگر كف مي كند وديگران كف مي زنند.
اما ايران ،بستر اقيانوس اين امواج است.موج كف آلود همه انتخابات مي گذرد وايران درخشان مي ماند.
گفتگوي من را پذيرا باشيد:
«قاعده پنجاه تا بيشتر وعده نگيرين. راضي نيستم، شب كه از سر خاك برميگردين يه شام بدين، والسلام، خرج و مخارج شب هفتم رو بدين خونه سالمندان خلعتمم كه عزيز از كربلا آورده. سفارشم فقط واسه قبره، اون تهمهها نباشه. لب جوب، زير سايه درخت. سر شام گريه نكنين، غذا رو به مردم زهر نكنين. استكان نعلبكي به قدر كفايت داريم. راه نيفتين دوره درو همسايه پي ظرف و ظروف. آبروداري كنين بچهها، نه با اسراف. سفره از صفاي ميزبان خرم ميشه نه از مرصعپلو. حرمت زنيّت مادرتون رو حفظكنين. ميمونه يه حلوا، هديه صاحبان عزا به اهل قبور. اين تنها شيريني ضيافت مرگ، عطر و طعمش دعاست. روغن خوب هم توي خونه داريم، زعفرونم هست، اما چربي و شيريني ملاك نيست، اين حرمتيه كه زندهها به مردههاشون ميذارن، اجرشم نزول صلوات و حمد و قل هوا... است. فقط دلواپس آردم، ميترسم مونده باشه...»(1)(2)


جشنواره فيلم كن (Cannes)، در سال 1946 پايهگذاري شد.جشنوارهاي كه از قديميترين رويدادهاي رقابتي سينما به شمار ميآيد. هر سال هنرمندان كشورهاي مختلف به بهانه اين جشن فرهنگي در شهر «كن» در جنوب كشور فرانسه گردهم ميآيند.
استاد اسماعيل مهرتاش در 25 ارديبهشت 1359 درگذشت. سه سال شاگردان او در سالگرد درگذشتش بر مزار او گرد ميآيند و ياد او را گرامي ميدارند. محمد منتشري نيز يكي از شاگردان اوست كه هم تئاتر و هم موسيقي جامعه باربد را درك كرده است.
محمد منتشري همچون پدرش ابراهيم منتشري آواز ميخواند و اين روزها در كنار تدريس آواز، بنا دارد رديف آوازي استاد مهرتاش را با صداي خود در دسترس علاقهمندان و هنرجويان قرار دهد. در اين گفتگو پذيراي پيمان خازني،آهنگساز و نوازنده تار به عنوان كارشناس بوديم تا اغتنام اين گفتگو پاسداري شود.
· چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمیاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم! · چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمون به وقت اضافی می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی مراسم دعا و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم! · چقدر خنده داره که خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته اما خوندن صد سطر از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه ! · چقدر خنده داره که سعی می کنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزرو کنیم اما به آخرین صف نماز جماعت یک مسجد تمایل داریم! · چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم! · چقدر خنده داره که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان قران رو به سختی باور · چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدند به بهشت برن! · چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنیم به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته بشه همه جا رو فرا می گیره اما وقتی سخن و پیام الهی رو می شنویم دو برابر در مورد گفتن یا نگفتن اون فکر می کنیم! · خنده داره اینطور نیست؟ · دارید می خندید ؟ · دارید فکر می کنید؟ · این حرفا رو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاسگزار باشید که او خدای دوست داشتنی ست. · آیا این خنده دار نیست که وقتی می خواهید این حرفا را به بقیه بزنید خیلی ها را از لیست خود پاک می کنید؟ به خاطر اینکه مطمئنید که اونا به هیچ چیز اعتقاد ندارند. · این اشتباه بزرگیه اگه فکر کنید دیگران اعتقادشون از ما ضعیف تره |
هومن ظریف:جناب شكيبا، آيا طنز گلآقا ماندگار است؟
ج – قطعا ماندگار است. ببينيد (البته تلفن ما تصويري نبود) اگر سالنامه گلآقا را ورق زده باشيد، ابوالفضل زرويي نصرآباد سالها پيش مقالهاي نوشته بود... بگذاريد اينگونه بگويم كه، در يادنامه گلآقا در دفتر طنز حوزه هنري، مقالهاي موجود است كه گويا قبلاً در سالنامه گلآقا تحت عنوان «سبكشناسي دو كلمه حرف حساب» چاپ شده بود.
نظر هيچكاك درباره والت ديسني هم نشانگر حسرت او بر سينماي انيميشن (پويانمايي) است: «ديسني بهترين گروه بازيگران را داشت. هر بازيگري كه بدردش نميخورد را به راحتي پاره ميكرد!
قرار بود در « بوی کافور عطر یاس » بازی کنم
هومن ظریف:نقاشی های آیدین آغداشلوی 18 ساله به کتاب های درسی راه پیدا کرد. یک اتفاق جالب و فرصت مغتنمی بود که راه را برای اوهموارکرد. این نقاشی ها درآمدی برای او به ارمغان آوردواولین سفری که به خارج ازایران رفت، درنتیجه این پس اندازبود. سفری به خارج درظاهر ولی کنکاشی درموزه ها و آثارهنری و به معنای بهتر، پرورش روح و سیرانفس بود.
گفتگو با «همايون نصيري»؛ نوازندة سازهاي كوبهاي و ريتميك
گروه داركوب و دغدغه تجربه
گروه موسيقي داركوب به دنبال ساخت و اجراي آثاري است كه بتواند در امتداد ايجاد لحظات فرحبخش، نوعي تجربهاندوزي نيز به حساب بيايد.
با همايون نصيري، نوازنده سازهاي كوبهاي و ريتميك، به عنوان سرپرست گروه موسيقي داركوب درباره دغدغههاي اين گروه صحبت كرديم.
هرچند ميل نداشتم درباره فيلمي از تهمينه ميلاني، چيزي را مكتوب كنم، به همان دليلي كه آنچه شفاهاً گفته ميشود باد و هوا است، اما جريان اكران آخرين فيلم اين بانوي فيلمساز، خاطرهاي را در ذهنم تلنگر زد. خاطرهاي كه متعلق سالها پيش است و مدام ذهن نگارنده را آزار ميداد. بر آن شدم كه باز هم درباره فيلم سوپراستار – اثر اخير ايشان – سخني نگويم، چرا كه حرفهاي نسيه و پيامهاي فيلم آنچنان دور از شأن و منزلت فضاي سينماي ايران است كه بايد چندين و چند سال، به حيات سينماي ايران فرجه داد تا مگر روزگاري پيش بيايد كه چنين اتفاق علمي – تخيلي، به منصه ظهور برسد.
درباره كتاب خاطرات زهرا حسيني

هومن ظريف
اگر چه كتاب دابراي دلالت كردن نام خود در چند پاراگراف محدوداشاره اي گذرا كرده است اما ذر آخرين پاراگراف هاي خود اورده است كه :(دا يادگار زندگي ما است يادگار درختي
كه هنوز سايه اش خنكاي وجودش وسرسبزي اش را از ما دريغ نكرده است ) اما اين كتاب در واقع روايت زندگي پر التهاب دختري هفده ساله اي است كه در مواجهه با هجوم ارتش حزب بعث بهره گيري از تعالي روح خانوادگي خويش حاضر به ترك خرمشهر نشد.دا نامي است كه خانواده دختر مادر خود (شاه پسند) رابا آن صدا مي زنند.
زوجي كه قصد اخاذي و ربودن مهران مديري را داشتند توسط مأموران پليس شناسايي و دستگير شدند. خير، اين خبر آقاي مهران مديري نيست؛ اگرچه در متن اين خبر كه هيچگاه از يك خبرگزاري رسمي تأييد يا تكذيب نشد، آمده است: «مهران مديري اين موضوع را با پليس در ميان گذاشته و مأموران ناجا نيز با تحقيقات پليسي و گذاشتن قرار صوري اقدام به دستگيري اين افراد كردند.»
۱۰بز و۲۰خرو۳۰اسب و۴۰ شتر و۵۰ و۶۰ بگير وببند!
دايي جان مي گفت :يعني انسان تا ۱۰ سالگي مثل بزه وتا ۲۰ ساگي مثل خر شهوت راني ميكننن وتا ۳۰ سالگي هوش به خرج مي دن(مثل من)وتا ۴۰ سالگي صبوري پيشه مي كنن واز ۵۰ تا ۶۰ به بعد در گير ودار بستن ورفتن هستن !(از دنيا وما فيها)
درضمن خبر مرگ اردلان هاشم زاده صراف ديروز بدجوري پكرم كرد.ياد دوچرخه سواري هامون.شام به شيوه مسيح خوردنامون (سركه ونان خشك وزيتون) وزبان هاي آلماني وفرانسه وانگليسي خوندن هامون وsong شنيدن هامون ...بخير...بخير روحش شاد.تو آمل از دنيا در رفت.
ببين من يه اعتقادي دارم.تو زندگي هر انساني هر كاري كه مي كنه درسته.آره تعجب نكن.اما يه شرط داره.به شرطي كه اون انسان به كارش ايمان داشته باشه.چون با ايمان هست كه انسان اگرچه گاو پرست هم باشه مراحل گذار رو طي ميكنه وبه خود وخدا شناسي ميرسه.منظورم اينه كه اسير هوس يا تقليد از ديگران نشي .اگه طرف رو دوست داري نبايد برات فرق كنه ........اما هوس يا غريزي نباشه ها.من خودم 10 سالي است كه هرچي دلم بخواد انجام ميدم.چون وقتي به عقب نگاه ميكنم مي بينم هركاري رو حتي اگه شكست خورده باشم ولي دلي بوده برام عزيزه وحتي خاطره تلخش شيرينه.
اين تجربه گرانبهايي است كه من به خاطر وجود ناز وخداييت بهت مي گم.
دلي وخدايي باش وهمه چيز رو بخواه وهر كاري بكن.در ضمن يه نكته ديگه :
عزيزم احساس گناه از خود گناه بيشتر به آدم آسيب ميزنه.راه دل خودتو بگير برو به اميد خدا...