
وقتي پايش را روي پله اول ساختمان روزنامه اطلاعات گذاشت، نگاهي به عصايش كرد و به جمع كوچك پيرامونش، گفت: «روزگاري خيلي فرز و چابك بوديم». چون ميدانستم روزي آرزوي سفيرشدن را داشته، گفتم: امروز هم آنقدر فرز هستيد كه سفير فرهنگي ايران باشيد و اتفاقاً اصلاً نيازي به شتاب ندارد.»
به چهرهام نگاه كرد و مخصوصاً به لبانم. گوشهايش سنگين شده بود. به عصايش فشار آورد تا به سمت آسانسور گام بردارد. او يعني پدر دوبله ايران نميدانست كه هنوز هم عصاي دست دوبله ايران است.
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط hooman zarif در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 و ساعت
16:25 |


