تبليغاتX
ظریف
می آیم
با یک بغل گل
میدانی که مرده ها
درگل آرام می گیرند....

سبقت

کسی زمن سبقت میگیرد

کسی در من بزرگ میشود

ومن دراو

من بزرگتر میشوم یا حسرتم؟

آخر کدام خط پایان این ماجراست؟

غم

غم را دوست دارم

و او مرا

ببین چگونه بی هیچ نیشگونی دیده ام بارانی است

ازشبی که پایم لغزید بر بستر بیمارستان!

کسی را میخواهی که بخندد؟

روزگار مبخندد به حالم.نگران نباش....

به غم خانه زاد پشت نمیکنم

هرچند همه به سویم ازاو  فرار میکنند!! 

وشادی ام را  به یغما میبرند

وغم در آغوشم ته نشین می شود....نکند من غمم؟

+ نوشته شده توسط hooman zarif در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 و ساعت 13:53 |
+ نوشته شده توسط hooman zarif در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 و ساعت 11:45 |
جنازه اي هستم به دنبال گوري

 مگر آينه ای نشانم دهد
 آري منم
 عزراييل در بدر
 چه کسي جانم را خواهد گرفت؟

+ نوشته شده توسط hooman zarif در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 و ساعت 10:45 |
دل سپردم به تو

بدان

اعتماد شرط عشق است و

 احتیاط شرط عقل 

 خود دانی...

+ نوشته شده توسط hooman zarif در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 و ساعت 8:40 |

 

اين منم

   نردباني پوسيده بر تارك درختي تكيده..

               اما سر به آسمان كلاغ پوش.

+ نوشته شده توسط hooman zarif در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 و ساعت 14:5 |
+ نوشته شده توسط hooman zarif در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 و ساعت 11:55 |

گلی با گلدا ن تقدیم کردم. مگر دیر تر پژمرده گردد .نمیدانستم که گلدان بر سرم میشکنی.

شکستن گلدان را می ببخشم . ترسم از این است که دلم را به تو دهم و آنرا هم بشکنی .

من بمانم و با گلدان و دل شکسته تنها ...

+ نوشته شده توسط hooman zarif در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 و ساعت 9:36 |

 شب از شبهای پاییزی ست از آن همدرد و با من مهربان شبهای شک آور ملول و سخته دل گریان و طولانی شبی که در گمانم من که ایا بر شبم گرید ، چنین همدرد و یا بر بامدادم گرید ، از من نیز پنهانی من این می گویم و دنباله دارد شب خموش و مهربان با من به کردار پرستاری سیه پوش پیشاپیش ،‌ دل برکنده از بیمار نشسته در کنارم ، اشک بارد شب من اینها گویم و دنباله دارد شب .مهدی اخوان ثالث 

+ نوشته شده توسط hooman zarif در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 و ساعت 18:3 |
همه ارتفاعات هوس انگيزند

                براي سقوط  براي رهايي

                    تنها دستان توست كه مرا به زندگي

                                         زنجير كرده است

+ نوشته شده توسط hooman zarif در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 و ساعت 16:25 |
با سياوش ناظري

گفتگويي است كه  در آينده نزديك مطالعه خواهيد كرد...

+ نوشته شده توسط hooman zarif در سه شنبه بیستم آذر 1386 و ساعت 16:10 |

خوبه که آدم بدونه چه غلطی میخواد بکنه....هدف چیه؟

ما برای دیگرا ن زندگی میکنیم یا برای خود؟

نظر شما چیه؟

منم نظر دارم ها....

 

+ نوشته شده توسط hooman zarif در شنبه هفدهم آذر 1386 و ساعت 14:38 |

پالتو پوست را که دید هوش از سرش پرید خیلی زیبا بود نتوانست فنجان چای صبحانه را جای مطمئنی بگذارد.روی اولین مبل فرود آمد.تالاپ!

اما دوباره بلند شد پالتو پوست را در برگرفت وبه نقطه زرد رنگ آن خیره شد ...آره انگار شب که پنجره باز بوده پرنده سیاهش مینا بازگشته وروی پالتو پوستش شیرین کاری کرده...دیگه مرد کاملی شده بود!!!!

+ نوشته شده توسط hooman zarif در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 و ساعت 8:59 |
منتظر باشید

+ نوشته شده توسط hooman zarif در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 و ساعت 17:14 |
نام علي نصيريان، يادآور خاطره‌هاي قديم و جديدي است كه به طرز جالبي با تلويزيون، سينما و تئاتر در ذهن ايرانيان مي‌درخشد. تئاتر به خاطر مركزيت آن در پايتخت نتوانست او را در نزد همه هنردوستان معرفي كند، هرچند كه او در مقام پژوهشگر تئاتر سنتي، حرف و مقال بسياري را حتي براي نسل‌هاي آينده به يادگار گذاشته است. هركس به سهم خود با جنبه‌اي از شخصيت‌ هنري او آشناست. <آقاي هالو>، <سربداران>، <كفش‌هاي ميرزا نوروز>، <بوي پيراهن يوسف> و سرانجام؛ <ميوه ممنوعه> از مقاطع درخشان كارنامه هنري اوست. گفتگوي كوتاه ما، خواه ناخواه با ميوه ممنوعه آغاز شده است؛

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط hooman zarif در شنبه دهم آذر 1386 و ساعت 9:48 |
با حاج يونس ببخشيد با نصيريان درباره هستي قدسي مرام صحبت كردم

منتظر بمانيد...

+ نوشته شده توسط hooman zarif در دوشنبه پنجم آذر 1386 و ساعت 12:43 |