تبليغاتX
ظریف

مسترجورج باردیگر از حضاری که نامش را با هیجان صدا می زدند تشکر کرد و گفت: من نه به عنوان یک نامزد انتخابات فدرال ، بلکه بنابر وظیفه انسانی اعلام می کنم، حقوق کارگر را تا عرق برتن دارد، پرداخت کنید.

در بین جمعیت ، نگاهی مسترجورج روی چهره خدمتکار پیرش ساموئل خشک شد.

کسی صدای ساموئل را نمی شنید، ولی چهره  مسترجورج  گویای همه چیز بود.

توضیح :سال ۱۳۸۲بود که در روزنامه نسیم صبا کار می کردم وقتی این داستانچه ام رو چاپ کردم  نصفی ا ز حقوقمو گرفتم!!!!....

+ نوشته شده توسط hooman zarif در جمعه سی و یکم تیر 1384 و ساعت 13:36 |

پیرمرد اشک در چشمانش حلقه زد و بطری کوچک زیبا را دوباره در آب دریا رها کرد. ماجرا از این قرار بود که پس از سالها باختن به این و آن و تکه شدن توسط دوست و رفیق ونزدیکان و جاماندن در ساحل یک جزیره متروک، به امید یک جرعه برای گلویی تازه کردن بطری کوچک زیبایی را در کنار ساحل پیدا کرد.

بر کاغذی در آن این گونه نوشته شده بود: دوست من ، هر که خواهی باش ولی ساده نباش! و پیرمرد اشک در چشمانش حلقه زد و بطری کوچک زیبا را دوباره در آب دریا رها کرد و تلخ گریست.

+ نوشته شده توسط hooman zarif در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384 و ساعت 14:43 |
در يک روز گرم و پرتپش شهري در تهران بزرگ، اهالي مطبوعات و خبرنگاران رسانه ها مهمان سازمان فرهنگي و هنري شهرداري تهران بودند، اما اين جلسه خبري در متن خود يک پيام ويژه داشت. تهران هنوز با همه آلودگي هاي صوتي، هوايي و خياباني و... داراي ظرفيت هاي ناشناخته اي است.
فرهنگسراي توچال در ايستگاه پنجم تله کابين توچال پذيراي خبرنگاران پرسشگر و يک مسئول پاسخگو بود. اما اين محفل پرسش و پاسخ نيز که هر لحظه بيشتر و بيشتر گرم مي شد، به علت همان دوندگي هايي که در شهر سراغ داريم تمام شد. ولي پيامدهاي اين اطلاع رساني با اتفاقات خوشي پايان پذيرفت: افتتاح پارک آبي آزادگان، افتتاح فرهنگسراي توچال، آغاز نهضت فرهنگي تابستان و از همه مهمتر نگاره جدي سازمان فرهنگي-هنري شهرداري هاي به تئاتر به عنوان يکي از مهمترين شاخص هاي فرهنگي حرکت پر مسئوليت اين مجموعه را نويد مي دهد.
اسفنديار رحيم مشايي رئيس سازمان فرهنگي- هنري شوراي شهرداري تهران در گفت و گوي اختصاسي با خبرنگار سايت تئاتر ما در مراسم افتتاحيه فرهنگسراي توچال گفت: همواره رويکرد فرهنگي شهرداري هاي پايتخت کشورهاي صاحب فرهنگ که دغدغه فرهنگي دارند، اين است که به تئاتر به عنوان يک شاخص فرهنگي تاثير گذار بنگرند.
وي با مقايسه استعدادها و توانمندي ها با نيازهاي فرهنگي جامعه جوان امروز تاکيد کرد: موسيقي و تئاتر از مهمترين شاخص هاي فرهنگي هر کشوري محسوب مي شود و چون اين دو مقوله بازخورد مستقيمي در فرهنگسازي مردم دارد، ضرورت دارد در برنامه هاي نهضت تابستاني و برنامه هاي درازمدت به اين عرصه ها نگاه جدي تري بکنيم.
رحيم مشايي با توجه به کثرت پرسش هاي خبرنگاران رسانه هاي صدا و سيما و مطبوعات، از خبرنگار تئاتر ما دعوت کرد درباره اهداف و رويکردهاي لازم و شايسته تئاتر پايتخت ‏
گفت و گوي جداگانه  و مفصلي با وي داشته باشد.‏

 

 

+ نوشته شده توسط hooman zarif در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1384 و ساعت 16:41 |

پیرمرد عصا قورت داده و شیک وپیک ، یک خط در میان به پیپ خود پکی می زد. نیم نگاهی از پشت عینکش به دوست جوانش که سرتاپا گوش بود ، انداخت و ادامه اد: تازه اینکه چیزی نیست!

می دونی بعد از اینکه از رستوران برج ایفل ....آه همونla taur آمدیم پایین ، راهنمای برج به ما گفت : یک و نیم میلیون پیچ برای ساختن برج به کاررفته !

رهگذری مستاصل و خسته آدرس را جویا شد.

پیرمرد عصا قورت داده به دوستش با یک ژست ، ادامه صحبتش درباره پاریس را به بعد موکول و دستی به ریش پرفوسوریش کشید. جانم ؟ کجا می خوای بری؟

رهگذر: شمس العماره.

پیرمرد دوباره ریش پرفسوری خود را نوازش کرد و به جوان گفت:

داشتم می گفتم لیون ، فارسی و مخصوص موزه، لوور....

+ نوشته شده توسط hooman zarif در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1384 و ساعت 14:8 |

یک ماشین صفر کیلومتر با رنگ سفید یخچالی.

این جایزه بزرگ قرعه کشی بانکی است که حساب پس اندازش را آنجا باز کرده بود ، اما وقتی برنده شد، با پولش چه کار می توانست بکند؟ جهاز دخترش را سروسامان بدهد و یا خرج دانشگاه آزاد پسرش را تامین کند و یا ....؟

چند روز بعد جایزه بزرگ را فروخت و دوباره در حسابش واریز کرد تا سودش را ببرد و یا به عبارتی دیگران ببرند!

+ نوشته شده توسط hooman zarif در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1384 و ساعت 14:0 |

همیشه می توانستی در پنجره رو به آفتاب در یک خانه قدیمی دو تا یا کریم را ببینی.

اما امروز در قالب چشمان منتظر پیرمرد نه یا کریمی

 ا ست و نه آن خانه کلنگی.

+ نوشته شده توسط hooman zarif در یکشنبه بیست و ششم تیر 1384 و ساعت 14:21 |

زاهد پیر حالا دیگه از شهر دور شده بود. دور از چشم مردم ، داشت حمام آفتاب می گرفت ...ناگهان صدای بچه ای رعشه ای به دستش داد. «بابام میگه دس تو دماغ کردن کار خیلی بدیه». پس از صدای بچه، سایه مردی روی شن های داغ بیابان افتاد. پدرپسرک نهیب زد: پسر! مبادا جسارتی به زاهد کرده باشی!

پسرک برای لحظه ای و زاهد برای عمری شرمنده شدند.

+ نوشته شده توسط hooman zarif در شنبه بیست و پنجم تیر 1384 و ساعت 14:24 |

همه چیز برای شروع یه دعوای تمام عیار آماده بود. تماشاچی هایی که اغلب از منتظران ایستگاه اتوبوس بودند، با نگاهی از سرنگرانی و هیجان سعی می کردند بهترین زاویه دید را پیدا کنند. ولی جوان به ناسزاهای مرد عصبانی جوابی نداد و تنها با لبخندی  با معنا روی لبه جوی کنار خیابان نشست جمعیت کنف شدند و کم کم به سرکار خود رفتند. مرد عصبانی هم مثل خیلی از مردم کلافه شد و از اینکه بازهم کم آورده بود، تو فکر بود.

+ نوشته شده توسط hooman zarif در جمعه بیست و چهارم تیر 1384 و ساعت 15:38 |

احمد وقتی رضا را در خیابان دید ، باورش نمی شد. رضا هم بعد از این همه سال از دیدن احمد خوشحال به نظر می رسید. دست های آن دو برای در آغوش گرفتن یکدیگر بالا رفت. اما دست های احمد توهوا خشک شد.

چون  موبایل رضا به صدا درآمده بود!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط hooman zarif در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384 و ساعت 14:11 |

شعمدانی کوچک بسیار آفتاب را دوست داشت اما پشت پنجره تنها نصیبش نور دم صبح بود. آرزو کرد که تمام آفتاب پیش سهم او باشد روز بعد جز یک تکه ذغال اثری از شمعدانی کوچک نبود.

+ نوشته شده توسط hooman zarif در سه شنبه بیست و یکم تیر 1384 و ساعت 14:3 |

چراغ قرمز اول را که رد کرد نه به عابرپیاده توجه داشت و نه دلش برای کودک لب خیابان لرزید. چراغ قرمز دوم را که برق زنان و صفیرکشان پشت سرگذاشت با خود گفت: «تا سه نشه بازی نشه». اما تلفن همراهش زنگ زد. خبر تصادف تنها فرزندش با یک راننده بی احتیاط باعث شد که تمام مسیر را برگردد. اکنون نمی دانست چراغ قرمزها را رد کند یا نه!

+ نوشته شده توسط hooman zarif در دوشنبه بیستم تیر 1384 و ساعت 17:26 |

رضا فکر می کرد دارد خواب می بیند... یه داستان خارجی هنوز جوهر خودکار نویسنده اش خشک نشده، 15ناشر ایرانی اونو چاپ می کنن.  با خودش گفت برم یه جلد از هری پاتر جدید رو برای دخترم بخرم، همین که فروشنده کتاب هری پاتر رو توی دستش گذاشت ، یه چیزی یادش اومد .... آقا ازجمال زاده  هم کتابی داری؟

فروشنده با افتخار جواب داد:  هیچی، اسمشو بدین ، براتون تو بازار می گردم! شاید افستشو پیدا کنم...

+ نوشته شده توسط hooman zarif در دوشنبه بیستم تیر 1384 و ساعت 14:30 |

آرش چون پشت صخره پناه گرفت، تیری در چله کمان گذاشت و با تمام توان خود رهایش کرد ، اما از بد حادثه تیر کمانه کرد و صفیر کشان آسمان روی سرش را شکافت ، ناگهان فریادی وحشتناک دلش را بدرد آورد. به قضا که نگریست ، اهریمن بدسرشت را زخمی و نالان در جامه دوستان دید.

+ نوشته شده توسط hooman zarif در یکشنبه نوزدهم تیر 1384 و ساعت 15:16 |
در هوایت بی قرارم روزو شب
+ نوشته شده توسط hooman zarif در یکشنبه نوزدهم تیر 1384 و ساعت 7:17 |

اصغر در فکر بود که با چاقوی ساخت زنجان خود، از همسرش به شیوه فیلم قرمز انتقام بگیرد. اما صدای همسرش او را از تردید درآورد.( اصغر ببین کیه زنگ می زنه؟) در را که باز کرد پیرمرد رفتگر با مهربانی گفت: «پسرم آشگال نداری»؟

چاقوی ساخت زنجان و یک کاست فیلم و دو کیسه زباله ، تکلیف اصغر را روشن کرد.

+ نوشته شده توسط hooman zarif در چهارشنبه پانزدهم تیر 1384 و ساعت 12:36 |

امید تمام پله ها را پشت سرگذاشت و به پشت بام برج بلند شهر رسید.

 لب پشت بام برج ، حتی منظره عابرین پیاده روها و ماشین هایی که شبیه مورچه شده بودند نتوانست تصمیم او را عوض کند. اما ناگهان موبایلش به صدا درآمد. شنیدن این جمله یک بار هم شده ، تو چشمای من نگاه کن و حرفتو بزن .. تصمیم او را جدی کرد و.....

 موبایلش بود که با سقوط آزاد هوا را شکافت و و برسنگ فرش خیابان فرود آمد.

+ نوشته شده توسط hooman zarif در سه شنبه چهاردهم تیر 1384 و ساعت 18:48 |

پایان شب ، مرد وقتی به خانه بازگشت. همه چیز را برده بودند . اندوه در آستانه قلبش آماده تسخیر سراسر جان و دلش بود. اما برکف اتاق چیزی را یافت که هیچکس نمی توانست آن را بدزدد.

 مهتاب کف اتاق را روشن کرده بود.

+ نوشته شده توسط hooman zarif در سه شنبه چهاردهم تیر 1384 و ساعت 14:0 |
امروز در این شهر مرا یاری نی

 

      آورده به بازار  و خریداری نی

 

آن کس که خریدارم بدو رایم نی

 

     وانکس که  بدو رای خریدارم نی

+ نوشته شده توسط hooman zarif در دوشنبه سیزدهم تیر 1384 و ساعت 20:49 |

پرواز که کردم همه را کوچک دیدم و ریز.

و سقوط که کردم همه چیز را بزرگ می یافتم و این، بارها تکرار شد.

پس با خود عهد کردم عینک خودبینی را از روی بینی بی قواره ام بردارم و آن را در در هاون فراموشی بکویم تا دیگر محتاج آن نشوم.

+ نوشته شده توسط hooman zarif در دوشنبه سیزدهم تیر 1384 و ساعت 20:42 |

نویسنده ما عادت داشت مطالبش را فقط با مداد بنویسه. آن هم با مدادی نوک تیز. شاید برای همین مطالبش گزنده و تیز بود.

اما چند روزیه که توی خودشه  گویا به این فکر افتاده که مداد پاک کن هم از اعضای جدا نشدنی لوازم التحریره.

+ نوشته شده توسط hooman zarif در دوشنبه سیزدهم تیر 1384 و ساعت 13:13 |

ای محبوب من و ای زیبای من بزخیز

و بیا زیرا اینکه زمستان گذشت و

باران تمام شده و رفته است

گلها بر زمین ظاهر شده و زمان

الحان رسیده و آواز فاخته 

در ولایت ما شنیده می شود...                                                                                                                                                                                                                                                                                                            

+ نوشته شده توسط hooman zarif در یکشنبه دوازدهم تیر 1384 و ساعت 16:51 |

بارون که بارید. دانه های اشک صورت پیرمرد آجرپز را پوشانید. اما هرچه فکر کرد ، دید چیز غریبی اتفاق نیافتاده.مادرش سرزا مرده و پدرش در سیاهی روزگار گم شده.

توضیح: بارش باران دشمن آجر است.

+ نوشته شده توسط hooman zarif در یکشنبه دوازدهم تیر 1384 و ساعت 14:5 |

دیگر عادت وحید شده بود که به کافی نت برود. گاهی هم توی  خانه بروبچه ها دسترسی به اینترنت داشت. اما کافی نت یک چیزی دیگری بود. برای او حکم پاتوق راداشت. دغدغه اصلی وحید، پیدا کردن یکی  آن طرف خط بود که بتواند او را درک کند. اما دیروز و امروز که وحید به کافی نت نیامده افشین (صاحب کافی نت) خیلی بی حوصله است!

+ نوشته شده توسط hooman zarif در شنبه یازدهم تیر 1384 و ساعت 15:36 |

تنها یک ساعت به امتحان مانده بود. محسن هرچه می خواند ، نمی فهمید.

دائم به خودش ناسزا می گفت: گوساله شب امتحانی! یادش می آمد که به حمید به تمسخر می گفت: حمید کرم کتاب ، کورشدی اینقدر خرنزن! تو این فکرها بود که سوال های امتحان از یک طریقی بدستش رسید و باز دید که ای دل غافل نمی تواند بفهمد پرسش ها از کجا کتاب آمده است.

دوباره غرغر کرد که : راستی بعضی کرم ها از گو ساله ها بزرگتر و قوی ترند!

+ نوشته شده توسط hooman zarif در شنبه یازدهم تیر 1384 و ساعت 12:53 |

صبح که از خواب بلند شدم، از سروصدای مادربچه ها خبری نبود! صدای غرولند و دعوا از خانه همسایه نیز شنیده نمی شد! صبحانه خورده ، پاتو کوچه که گذاشتم، هوا خیلی تمیز و عاری از آلاینده ها بود. جالب تر اینکه جلوی هر خانه دو شیشه شیر دیده می شد!!

این تنها قسمتی از خوابم بود.............

+ نوشته شده توسط hooman zarif در جمعه دهم تیر 1384 و ساعت 15:42 |

ویلهم تل می دانست که این بار نیزپسرش از میدان آزمایش پیروز بیرون می آید. پسر را به درخت تکیه داد. سیب را بر سرش گذاشت و در برابر چشمان دریده حاکم و دیده مضطرب مردم، تیری درچله کمان گذاشت .

ناگهان دلش لرزید، با خود گفت : چرا به جای هدف قراردادن قلب تیره حاکم باید جان تنها پسرم را به خطر بیاندازم!

دستانش لرزید و تیر رها شد وبه جایی اصابت کرد که نمی‌بایست.

+ نوشته شده توسط hooman zarif در چهارشنبه هشتم تیر 1384 و ساعت 16:26 |
هیچکدام سخنی نگفتند

      نه میهمان و نه میزبان و نه

                       گلهای داوودی

هایکو:شاملو

+ نوشته شده توسط hooman zarif در سه شنبه هفتم تیر 1384 و ساعت 13:46 |

 

گفت و گو با ايوب آقا خاني نويسنده نمايشنامه ماه پيشوني:‏

چرا سيندرلا به جاي ماه پيشوني در ذهن بچه ها ست؟

 

ايوب آقاخاني که در مقوله هاي متفاوت توانسته است، نمايشنامه هايي موفق را روي صحنه تئاتر داشته باشد، اين بار با نمايشنامه عروسکي ماه پيشوني آمده است. ايوب آقاخاني نويسنده اي است که دغدغه هاي فراواني را دارد، اينکه بتواند هم درباه اساطير کهن، مسائل روز جامعه و هم براي کودکان بنويسد او را به عنوان يک هنرمند پرکار تئاتر و راديو نشان مي دهد.
ماه پيشوني به نويسندگي آقاخاني و به کارگرداني آزاده انصاري از پنج شنبه دوم تيرماه روي صحنه رفته است.


در تئاتر شهر کمتر شاهد بوديم که کار کودک اجرا شود، ماه پيشوني آمد و خوشحالم از اين اتفاق، ماه پيشوني درتيررس داستان نويسان، نمايشنامه نويسان وهنرمندان و راويان قصه بوده است، شما چه نيازهاي روزي را ديده ايد که خود را ملزم به نگارش اين نمايش کرديد؟


- من فکر نمي کنم در عرصه نمايش خيلي به ماه پيشوني توجه شده باشد. ولي در کتاب هاي قصه متنوعي اين داستان بازگويي شده است. اما در تئاتر پيشينه اي برايش سراغ ندارم.


با اين مساله موافق هستيد که با سيندرلا يک رابطه اي دارد؟


- من‏ اين مساله را در خلاصه اي به زبان انگليسي در بروشور آورده ام. پيداست که به همين دليل به سمت نگارش ماه پيشوني رفته ايم. رنجور هستم از اينکه چرا ‏داشته هاي ما به طوري که بايد در ذهن کودکان ما و خود ما نيست. اما آن قصه فرنگي از داستان ما برداشت شده، طبيعي است. به علت خاصيت ادبيات تطبيقي، اين داستان داراي هويت جديدي شده است و به طرف ما بر مي گردد و ما متاسفانه ترجيح مي دهيم نسخه دوم آن را به ياد آوريم. اين مساله دردناک است.
هاليوود، والت دسيني با قدرت خيره ‏کننده اش مي آيد و در واقع سيندرلا را از روي داستان سيندرلا که خود ساخته اي از ماه پيشوني است کار مي کند و بعد کودکان ما سيندرلا با تمام جزئياتش را به ياد دارند. و ‏جالب تر اينکه سيندرلاي اصلي را به ياد ندارند، بلکه سنيدرلايي که پر است از کارکترهاي جانوري، سيندرلاي والت دسيني را بياد دارند. اين نشان مي دهد که يک حرکت جديدي و يا حرکت بزرگي لازم است که از داشته هاي فلکلور فرهنگي خود را به صاحبان اين فرهنگ که طبيعتا نسل جديد هم هستند برگردانيم. من معتقدم نسخه هايي از اين دست که همانند ماه پيشوني از ايران رفته و داراي هويت فرهنگي ديگري شده است، بايد آنها را بازيابي کنيم و با يک هويت کاملا معين و فرهنگي ايراني تبديل کنيم و يادآوري کنيم که داشته هايي داريم که هميشه غربي ها در کمين ربودن آن و مصادره آن به نفع خودشان هستند. اميدوارم البته اين خاصيت ادبيات تطبيقي زير سئوال نرود. اين امر البته فخرآفرين است که انتقال فرهنگ متقابل صورت بگيرد.‏
اما هويت ها اين وسط گم مي شود و اين به نظر من براي ايران متمدن تاريخ دار درد کمي نيست.
- وقتي که اين برداشت ها را مي بينيم و باهنرمندان صحبت مي کنيم، دريغ و درد و حسرت خوردن ها ديگر کليشه‎ ‎اي شده است. شما به سهم خود براي پاسداري از فرهنگ زنده و صاحبان فرهنگ ايران چه کرده ايد؟ من به اتفاقات اين دو ماه اخير اشاره مي کنم. نمايشي به کارگرداني اصغر داشتي به نام دن کيشوت روي صحنه رفت و قطعه اي موسيقي در آن اجرا شد "تولدت مبارک" که بر سروانتس تقديم شد و آهنگ-ساز اين قطعه موسيقي انوشيروان روحاني  است که در ايران بسر مي برد و قطعه اي ديگر به نام گل سنگم در نمايش ماه پيشوني اجرا مي شود.به نظر شما به جاي دريغ و حسرت خوردن ها نمي توان از صاحبان فرهنگ معاصر تجليل کنيم؟

چرا که نه از الان هم پيدا نيست که ما چنين قصدي را نداشته باشيم. اما قواره يک گروه تئاتري براي تجليل از اين آدم ها، کافي نيست.
نهايتش اين است که ما يک اجرا را تقديم ايشان کنيم و ايشان اين کار را ‏ببینند.

 

چشم انداز تاتررا چگ.نه می بینید؟


 نگاه نه چندان مدبرانه مديران جديد کشور را دارم حس مي کنم. اميدوارم نگاهشان يک خورده مجرب‌تر بشود. تئاتر يک شاخص فرهنگي است که مدير ميزان ايده‌اي را مي‌طلبد . ظاهرا يک سري قواعدي وجود دارد ولي خيلي ها از حقوق خود سلب شده اند. يکي مثل محمد عاقبتي که الان چند سال است که به دنبال نمايش " مي بوسمت تا اشک" مي دود. ولي چندين اجراي فسيتوال‌خارجي داشته است. چشم انداز تئاتر بسيار را به انتخابات وابسته است. اميدوارم آنگونه که من پيش بيني مي‌کنم ، رئيس جمهوري موافق فرهنگ و تئاتر مملکت روي کار بيايد. اميدوارم دريچه‌هاي فرهنگ باز بماند. اميدوارم فضايي باشد که به مردم بگوئيم که تئاتر براي زماني نيست که شکم‌ها سير هستند. تئاتر و سينما و همه عرصه‌هاي هنري براي تمام عرصه هاي هستي بشري است. اينکه مديري با اين داعيه مي‌آيد جلو و تصورش بر اين است که تئاتر و سينما مال مرفهين است و براي لحظات شکم سيري است. اين مدير اگر مغزي به جمجمه اش باشد ، مطمئن باشيد پر از مزخرفات است.
براي اينکه فرهنگ چيزي نيست که متعلق به لحظات رفاه باشد ، فرهنگ که بخش عمده اش ، 2700 سال است که از تئاتر ساخته مي شود ، به همه لحظات تعلق دارد. تئاتر متعلق به همه انقلاب‌هاست ، به همه مردم و التهاباتي است که تصور غلط بر اين است که تئاتر در آن التهابات اولويت خود را از دست داده است. هرگز اينگونه نيست. تئاتر چون هنر خطيري است ، خيلي ها دوست ندارند به آن توجه کنند، لااقل اگر مي خواهند آن را حذف کنند نگويند دغدغه شکم سيران است. اين دغدغه چيزي نيست، جز مرگ‌وميري که در عرصه فرهنگ مي‌خواهد اتفاق بيافتد. فقط دستم به دعا بلند است که سرنوشت تئاتر پس از انتخابات به دست کسي بيافتد که تلقي خاصي از تئاتر نداشته باشد.

 سخن آخر؟


 دعا بکنيد که مديران فرهيخته اي بر مسند اين هنر بنشينند.
 اميدوارم روزي بيايد که هنرمندان و فعالان تئاتري، مديران را خود انتخاب کنند.


ان شاءالله. اين ديگر مي شود دموکراسي به غايت معنايش. که در خيلي از عرصه هاي تئاتري انجام نشده است.‏

+ نوشته شده توسط hooman zarif در شنبه چهارم تیر 1384 و ساعت 16:48 |
نفرت بر ترس پیروز شد
+ نوشته شده توسط hooman zarif در شنبه چهارم تیر 1384 و ساعت 16:24 |
حديث آصف زهر خورده از بهر آنکه راست کردار بود‏

‏"حديث آصف زهر خورده از بهر آنکه راست کردار بود"، اسم نمايشي است که با دستيار کارگردان آن، که کارشناس هنرهاي تجسمي است، به صحبت نشسته‌ايم.
لطفا درباره خود و اين نمايش بگوييد:


من عليرضا ثامني هستم. دستيار کارگردان نمايش حديث آصف زهر خورده از بهر آنکه راست کردار بود. کارگردان اين کار مه لقا باقري است. بازيگر سودابه ميرکريمي و آهنگساز آن محسن ميرزايي و نويسنده آن نصرالله قادري است.
اين نمايش، قصه رادمردي است که راست کردار بود ولي مجبور مي شود زهر بخورد و جام شوکران را بنوشد تا مردم پيرامونش راحت شوند.


آيا استقبالي که از اين نمايش شد، در حد انتظار بود؟


اون استقبالي که ما در نظر داشتيم به عمل نيامد. پوستر و بروشور اين نمايش پس از 13 اجرا آماده شده و در کل 120 اجرا داشتيم.


شانس اجرا در تئاتر شهر را داريد؟


نمايش ديگر را در تئاتر شهر اجرا کرده‌ايم ولي اين نمايش را فکر نمي‌کنم بتوانيم در تئاتر شهر روي صحنه ببريم. تئاتر شهر کارشون چيز ديگري است.‏


ميشه بيشتر توضيح بديد:


اين کار داستاني مذهبي دارد و حوزه داراي يک قشري خاصي است و تئاتر  شهر هم گروه‌هاي خاصي درآن کار مي‌کنند. تئاتر شهر تقسيم شده است بين شش يا هفت نفر.
و اين مافياي اجازه نمي‌دهد که ما فعلا اجرايي در تئاتر شهر داشته باشيم.
گويا روي سخن شما مسئولان است
من فکر مي‌کنم، اين وضعيت روشن نمي‌شود مرگ با دولت جديد. منتظر و اميدوار به تغييراتي هستيم که در کابينه جديد دولت رخ مي‌دهد.


درباره کار بعدي خود توضيح بدهيد:


نمايش بعدي ما درباره آيين فاطيما است. و در سالن تماشاخانه مهر در 12 تير ماه اجرا مي‌شود.

+ نوشته شده توسط hooman zarif در جمعه سوم تیر 1384 و ساعت 16:38 |
نه عشق ونه تنفر

هیچکدام جوابی به من ندادند

تنها دوست داشتن است که گهگاه قلبم را بر می آشوبد

هومن ظریف۳/۴/۸۴

+ نوشته شده توسط hooman zarif در جمعه سوم تیر 1384 و ساعت 14:45 |

انسان ها ، ظهور می کنند و ساقط می شوند

به سان شاهین های قدرتمند،

از درون حلقه های دوار،

سبک بال می گذرند، اوج می گیرند.

آنگاه با تمام نیروهایشان در

تکاپوی حیات، تمام اعصاب خود

را به کار می گیرند، تا در اوج آسمان

شکار اسیر خود را به چنگ آورند، و

آنگاه او را به زیر بکشند.

                                      لردباریون         

                                  

+ نوشته شده توسط hooman zarif در پنجشنبه دوم تیر 1384 و ساعت 22:2 |
یه پروانه قشنگ به یاد مینا

  • رستگاران
    در غريو ِ سنگين ِ ماشين‌ها و اختلاط ِ اذان و جاز
    آواز ِ قُمری‌ ِ کوچکي را
    شنيدم،
    چنان که از پس ِ پرده‌يي آميزه‌ی ابر و دود
    تابش ِ تک‌ستاره‌يي.

    آن‌جا که گنه‌کاران
    با ميراث ِ کمرشکن ِ معصوميت ِ خويش

    بر درگاه ِ بلند

    پيشاني ِ‌ درد

    بر آستانه مي‌نهند و

    باران ِ بي‌حاصل ِ اشک

    بر خاک،

    و رهايي و رستگاری را

    از چارسوی ِ بسيط ِ زمين

    پای‌درزنجير و گم‌کرده‌راه مي‌آيند،

    گوش بر هيبت ِ توفاني‌ ِ فريادهای ِ نياز و اذکار ِ بي‌سخاوت بسته

    دو قُمری

    بر کنگره‌ی سرد

    دانه در دهان ِ يک‌ديگر مي‌گذارند

    و عشق

    بر گرد ِ ايشان

    حصاری ديگر است.


    ۱۳۴۹
    توس
    احمد شاملو
 

+ نوشته شده توسط hooman zarif در چهارشنبه یکم تیر 1384 و ساعت 14:26 |